![]() |
![]() |
|
| یه حسی می گه بنویس...! |
|
نگاه انتظار به پنجره می دوزم تا تو بیایی...
که می آیی! اما نه برای من که برای گذشتن از کوچه.
نجمه رفیعی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
باد لای به لای ابر ها پچ پچ می کرد گنجشک جفت پا ـ جفت پا تا لب ظرف آب رسید شصتم روی شاتر خواب رفت جیک جیک جفت پا پرید لبه ی بشقاب زوم کردم درب بزرگ ایوان گشوده شد صدای چرقِّ شات آمد ... این فریم هم موج ملایم روی آب! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
نیمه شب ، آن شب که از پسش سپیده ی نوروز می دمد وقت طلوع باریکه ای از قمرِ هشتم تایتان بعد یازدهمین چشمک ستاره ی آبی نزدیک زهره اگر سوت سوت چوبکان را شنیدی وپرش ملخ پیر را زیر برگها حس کردی وقتی حریرِ ابر سیاه بیست و نهم آهسته از سر ماه می گذرد می آیم حواست باشد برگهای بزرگترین چنار ٬ نور ماه را درست سمت تو هدایت می کند از تمام باغ فقط سکوی تو روشن است به جز از برای من هرگز نایست! فانوس٬ در دستانم خاموش است از سرِ شاخه٬ جوجه جغدها که پر بگبرند روشنش می کنم رویم را می پوشانم اما عطرم را که می شناسی یک مشت بهار پرتقال از حیاط خانه می آورم جلوی درب جنوبی ٬شعرهایت را بلند بلند می خوانم هنگام که قدم های کسی در آستانه ی باغ ایستاد او، من هستم هرم داغ هوایی را اگر رسیدت ، آه من است آنگاه بیدار شو بدان ترتیب می آیم که خوش داشتی چنان آهسته می خرامم که خواه توست! می آیم بیدارت می کنم باید فرار کنیم ورنه شکستن این قانون را بخششی نیست جاده ی بی تابلوی عجیبی در امتداد غارِ تاریک کوه بلند یافتم کسی از آن مسیر پی مان نخواهد گشت آخ تو خبر نداری... دیدنی ها برایت دارم در من بلوط های پُکیده خاک می شود زیر درخت های حیاط ٬ تُرجه زدم،نوک ناخنهایم شکافت و از انگشت های من بهار رویید با من جوانه ی رویا را نظاره کن نخستین تشعشع آفتاب که تابید دوشادوش یکدیگریم با من جهان ناتمام خدا را نگاه کن من یک باغ پر از شکوفه های صورتی ام در تو کلید اعتماد بزرگی ست که قفل هایی شبیه علامت سوال را می گشاید در من زیگورات کوچکی ست که کاهنانش تو را سجده می کنند معبد را یافته ام راز را شناخته ام بیا شورش درون مرا نگاه کن حذ می بری یا نه؟ در من بوته های رز وحشی٬بال کلاغکان را آزرده برکه ی رخوتم را وزشی سهمگین تا کهکشانی دیگر- که اقیانوس های بی پایان داشت- راه گشود در من ... ! در من٬ طبیعتِ عجیبِ دگرگون شده را نگاه کن خرگوش های اندوهگینِِ بی جفت٬ زیرگودال های تمشک خواب رفته بودند اینک رویش بنفش زندگی را سرِ شاخه های اعتبار نگاه کن زنجیرِدروازه قلعه ی ذهنم گسسته٬ سکوی اعدام باورهایم بی جلاد ٬ هر آنچه دوست می دارم خدای من است ملکه ای ٬درونم فرمانروایی می کند تفریح او تماشای کشتار رمال و خاله زنک است! نیمه شب می آیم کدام لباست را می خواهی؟ کفش هایت را واکس زدم. دیدنی هآآآ برایت دارم.... تو راست می گفتی من بالاخره بزرگ شدم فهمیدنی همه ی آن نبود که فکر می کردم اینک در یافته ام محصول هیچ کمپانی خارق العاده ای "تو" نشد! هیچ جراحی مرا 18 ساله نکرد که دوباره کورکورانه عاشق پسرکی ناچیز شوم. نیمه شب خواهی فهمید دنیا دستِ کیست! می دانم٬ سهولت پیمودن ناهمواری رویا چگونه است!!! نیمه شب... شیشه ی عطرت را هم برداشتم... آه راستی نگفتم شنیدنی هآآآآآآآآ برایت دارم... خرس های قطبی کینه٬پروار می شدند خورشید را روی مدارِ دیگری گذاشتم. خطِ مستقیم استوا را زیگزاگ زدم آدم برفی ها را آموختم پُررو باشند ... خاک را از پلک هایت بریز
نیمه شب می آیم سنگ را کنار می زنم کافور را از دهانت پاکن بابا می خواهم لبهایت را ببوسم در من بهار دیگریست! نیمه شب...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
می گفت من هر وقت دوباره مغزم بخارد زنگ می زنم بیایی با ناخن های بلند دو نیمکره ی مغزم را بخراشی می گفت لامصب عجب حرفهایی می زنی وقتی می روی کائنات برایم می شود شعر وقتی هستی خدا موجودیت پیدا می کند می گفت بی تو در سفسته ی هستی کم می آورم با تو اغفال می شوم می گفت هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر حظور تو برهان قاطع تشعشع می کند چرا تو دلالت بر هر حکم کوفتی زندگی هستی؟ کم کم داشت دیوانه گی می کرد باید کنار می گذاشتمش تاب ابن همه پاسخ را نداشت انگار مذاق مردم به علامت سوال خوش می سازد بندگان کم جنبه ای آفریدم پس بعد این همه سال راه عرش خویش را میان کدامشان جستجو کنم! کاشکی تو اسم اعظم مرا بخوانی کاشکی دوباره به من زنگ بزند آخر من همه ی خودم را پایین نیاورده ام با اینقدری هم که هستم برگشتن دشوار است آه من چه قدر انسان را ناتوان آفریدم! چه قدر امید واهی به تکاپویشان پاشیدم! باید برگردم از اول شروع کنم احساس می کنم چیزی بالای بودنم می خارد باید به خودم کمک کنم باید به خودم زنگ بزنم کاشکی اسم اعظمم را حفظ بودم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
دیگر شریعت ما ریشه دار نیست باد را گو بوزد ورنه موجی خواهد ربودمان کرکسانیم لاشه به منقار که تکاپوی هر سبزینه ای از چشممان افتاده مار را گو بخزد ورنه توی در توی چنبره اش گیج می خورد ثبوتمان آذرخشانیم سالیان دراز نوری مرده - در تصویر میان دو ماهواره دزدی را گو همه ببرد ورنه از یادمان می رود خاطراتمان دوشیزگانیم شپش افتاده به گیسو زیر لچک گشتیان ارشاد گو ما را ببرد ورنه می ترشیم پشت حجابمان ایمانمان آکنده از افتخار نیست شرحی ست پس و پشت هر فسادمان |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
شرایط واداشت آن همه لحظه ی خوب را توی جیب هامان مچاله کنیم، پس سر تا به پا غرور می ایستیم دست در جیب و می پرسیم تو هم سردت شده؟ و ما همه ی انکار را توی جیبممان زور می زنیم به روی هم نمی آوریم از کنار هم رد می شویم آه زنک فضول همسایه پرسید روزی شما با او نسبتی نداشتید؟ خودم را به اون راه زدم! مچاله های جیبم را فشردم _نمی دانم گویا هوا سرد است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
بابا که مرد می دانستم اتفاق بدیست اما هنوز حالم بد نشده بود حالم که بد شد- سال بابا- می دانستم لحظه های سختی ست اما قلبم هنوز سخت نشده بود وقتی اولین بار خبر مرگ دیگران به ...ام نبود می دانستم این تغییر شومی ست اما اتفاقات شوم نیافتاده بود ایمانم ضعیف می شد قبله ام کج شده بود اولین فحش را که به خدا دادم هنوز کافر نشده بودم اما می دانستم عصیان بزرگی ست اولین قرص را که خوردم هنوز سالم بودم اما می دانستم این اولش بود وقتی دیگر خوابش را هم ندیدم می دانستم نشانه ی تلخی ست اما هنوز کامم تلخ نشده بود هفت سین را که کنار قبرش چیدم هنوز ساحت تحویل نشده بود من می دانستم عید اندوهگینی ست ساعت که تحویل شد غصه نمی خوردم اما می دانستم لحظه ی اشک آلودی ست بغضم که ترکید ماهی توی تنگ دور خودش چرخید می دانستم صحنه ی تاثیر گذاریست اما هنوز بازیگر خوبی نشده بودم مادرم که فهمید دیگر گریه هایش را پنهان نکرد هنوز حالمان بد نبود اما من می دانستم این زندگی بدیست مامان هر سال ساعت بابا جلو می کشد و من حس می کنم تیک تاک ساعت بابا دارد به ما می خندد دارد تمام ادامه ی زندگی را به سخره می گیرد آن روزها هنوز حالم بد نبود هنوز وجود داشتم هنوز توی دلم می دانستم خدا مرا دوست دارد اما حالا هیچ کدام سرجایش نیست تسکین نمی یابم هوا از کنار بغضم تو نمی رود نفس لا به لای هق هقم گیر می کند حالا خدا را هم احساس نمی کنم روح بابا را هم باور ندارم حالا هفت سین هم دلم را خوش نمی کند شب جمعه خرما هم نمی خرم تاب نگاه کردن به عکسهایسش را ندارم دلم تنگ شده حالم خوب نیست کم آورده ام حالم بد شده
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
گفته بودی جبران می کنم! مرا به بی تجربه گی سرخوشانه ام بازگردان شاید بتوانم نگران پاشیدن عشق نباشم از اولِ رویا هایم آغاز کن برایم قهقهه بخر قندها را توی دلم آب کن التهاب آرزو را به من پس بده هر شب به امیدی خوابم کن که صبح به انتظاری برخیزم درگیر و دار زیبا شدنم غرقم کن دزدی اجیر کن همه آنچه از برم ببرد نقابهای بهتری بساز رُک بگویم گفته بودی جبران می کنم اگر توانستی دوباره عاشقم کن آیینه ای با طرح لبخند های صبور به دیوار اتاقی که با خودم حرف می زنم بیاویز کاری کن مثل هجده سالگی ام به خدا اعتماد کنم ترش زقورروت روزگار در کامم ماند ریخت و پاش اندیشیدنم را جمع کن علامت های تکراری سوآل زاد و ولد می کنند دست های نصیحت را از سر دلگرمی هایم بردار بغض های سرکش نا به هنگام را ببر هوا را عوض کن شاید قد بکشم شاید احساس کنم پشت هر دیواری حکمتی ست شاید باور کن راز ماندگاری دنیا اسم اعظم است گفته بودی جبران می کنم دوست من می خواهد با خدا حرف بزند ببین کسی را می شناسی برایش کاری کند اگر همه ی این توانستی خودت را از حوالی زندگی ام ترک کن سراغ من هم نیا گفته بودی جبران می کنم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
پرنده بر سر پرواز پروراند پس گیرٍ هیچ بند بسته ای نشد سر به میله ی بلند هیچ جا نکوفت ابر مانعش نبود باد سرعتش نکاست قرقی گرسنه نیز پنجه بر پرش نذاشت! سمت دانه ها نرفت توی تور ها نماند چهچه بهار را هرکجا رسید خواند! اوج٬ اوج٬ اوج را در خیال پروراند...
تو پرنده ی منی با خیال پر زدن در دلت شرار عشق پر بزن ! پر بزن!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
باز پس نمی فرستمش
اگرچه زشت٬ نامطمئن و ناتمام بخشیدی! نیز باز پس نمی ستانم هرآنچه زیبا ٬باشکوه٬ به تمامی وا گذاردم چرا که وقت برای این همه نیست باز از نو نمی سازمت٬ اگر چه خوب از کار در نیامدی زمان در گذر است ویرانم نکن اگرچه آباد هم نیستم! روز آن قدر نیست که شیوه ی لبخندم را تمرین کنم و ظهر چنان پایدار نیست که بی سایه گی خویش را چاره جوییم دوباره تاس نریز اگر چه هیچ به هیچش را امتیازی نیست چراکه وقت برای این همه نیست...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
اولین سالگرد استاد علی اکبر ابراهیم زاده دوشنبه ۱۳ آبان در سالن علی ابن ابی طالب امام زاده عبداللاه گرگان ساعت ۱:۳۰ الی ۳ خواهد بود پس از مراسم دعا و سخنرانی سر خاک آن مرحوم خواهیم رفت. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
سفره ی دل می تکانم تا اشتهایت را شرح دهی من صورتی کم رنگ شدم ناگفته ها را نوشتم زیرو زبر شدم که تو از خود بدانی ام |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
نگران چیزی نباش! یک بشقاب و سرویس هم اضافه آمده یخ ها را آماده کردیم سس را بچش برنج ته نگیرد زغال گرفتی؟ گوجه ها را سیخ زدم شکلات کارامل آب شده یک نفر دلمه ها را بکشد زعفران و خلال پسته ها اینجاست برای زیتون ۳تا ظرف بذار زیاد گوشت را کارد نزدن <زییییییییینگ> اهورا ! در را باز کن ... و دست های بابا سر سفره کم بود مامان گفت فاتحه... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
خیره بی آنکه پلک بزنی به من نگاه کن بسان عکسی که در قابی جان گرفته به من نگاه کن دلم برای چشمهایت لک زده
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
هر روز نوروزیست در تقویم های بعد تو اولین عید گذشت اولین یلدا اولین صبح بغض آلوده ی دلتنگ اولین اول ماه اولین لحظه بی باوری ام اولین بار که شاید فرداست... هر روز نوروزیست نجمه رفیعی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
من و مامان مترسک می سازیم با پیراهن چهارخانه ی زرد تو و کفشهای چرمی مشکی ات ما صورتکی شبیه تو را با قامتی بلند میان گندم ها کاشتیم اما مترسک ما سربلند نبود زیرا گنجشکها فقط از تو می ترسیدند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
عادت داشتم از روی دیوارها راه بروم... دیوار تمام شده بود هنوز ایستاده ام!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
جایی میان آسمان و زمین مال ماست
ما صاحب هوای همیم دس بده این روزها کثافت و دودیم مثل هم تا آخرین تومن می بریم دس بده یک خانه جنس عروسک سوار باد یک روز برای هم می خریم دس بده تیتر درشت خبر ها من و توایم حالا که گاو شدیم می چریم دس بده حالا که مشکل دنیا غذا شده با هم برای نهار کمیم دس بده مجلس به خاطر یک رای ما پرید حالا که این همه آدمیم دس بده |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
باز از این گریز مداوم دور می شوم دارم به سمت آینه مجبور می شوم دیگر نتاب برنزه شدم مثل شعرهات با این هجوم عاشقانه ی تو کور می شوم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
پنجه های خواهش فرو می افکنم و بر نگاه انتظار پلک بر می بندم، بی رمق روی زمین پهن می شوم و انفجار بغضم را تکرار می کنم! ...هیچکس شاهد دلتنگی ام نیست. هنگام که آسمان پیکر میانسال مردی بزرگ را به زمین جایزه می داد ، و شمایان همه بازنده بودید "مرگ بازی را برده بود" .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
فرقی نمی کند تو که هستی ولی چه طور؟ قطب شمالِ مرا یخ شکانده ای!!! در فهم استواییِ تو آب می شوم سیگارِ خوابِ مرا بد تکانده ای تو پوست می اندازی و من پیله می درم این عشق را به نهایت رسانده ای حالا هوا از آنِ من و خاک مال تو خورشید مزرعه را کج نشانده ای حتماً شنیده ای که دلم می رود به باد نخهای بادبادک من را کشانده ای شاید حواس خودت هم به راه نیست پایِ شکستنِ یخ ها نمانده ای
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
هی ماندنی نگاه کن قلم هم اشک میریزد نوشته ام را
شین قایق |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
روزنامه "گلشن مهر" (اینجا کلیک کنید) بانوي هزار مهتاب چله نشسته چشمانت سفره يك آسمان شب را در يك شام غريبان سخاوتمندانه مي گستراند نسيم معصومانه دستانت را در يك غروب گريه كردم و ناله باد را در ميان انگشتان نازكت در يك شب غمگين بوسه خاكستري زدم هيچ كس مثل تو زير گريه ناهمگون آسمان سفيد نمي شود خيس نمي شود پر رنگ نمي شود هيچ كس مثل تو رنگ ها را نميشناسد چله نشين پاك قيام سياهي را بشكن به ياد پرستوها به ياد مي آورم همه شبهايي كه از پدرت پرستاري مي كردي شبهايي كه براي دردهايش گريه مي كردي و شبهايي كه معصومانه برايش اشك دلتنگي مي ريختي پرواز پدرت را با تو به سوگ نشسته ایم روان اهورايي اش شاد
و اما شعری از مجموعه "آتش اهورایی" ابراهیم زاده:
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
غم
از صحنه آزرده گی، من می کشم کنار لعنت به این درمانده گی ،من می کشم کنار این عمق قدرقامت هر آدمی که نیست از باتلاق زنده گی ،من می کشم کنار
من می کشم کنار و می آیم به سوی تو برگشته از نقاب خودم رو به روی تو از این هوای سمی و مشکوک می پرم در اوج آسمان تو،دنبال بوی تو
******** راهی به هیچ جا ندارم،وقتی شکسته ام پیوند فکر محالی ست،تا من گسسته ام پس با خیال راحت و آسوده پُک بزن از اظطراب لحظه ی سیگار خسته ام
********
من می کشم کنار و گلایه برای تو پرخاش پرت کن طرفم،من فدای تو پیچیده در تمام تنم ،مهربانی ات لعنت به من و بوسه برای صدای تو
وقتی سکوت خیانت تر از صداست تو حرف می زنی و کلام تو آشناست من جمله های خوب ندارم برای تو اما سکوت من از توطئه جداست
اهورا - بهار۸۶ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
شاعر خوب گرگانی استاد علی اکبر ابراهیم زاده (پدر اهورا ابراهیمی) درگذشت.
ایشان بیش از سی سال در مطبوعات و نشریات پیش و پس از بهمن ۵۷ به عنوان نویسنده وشاعر قلم می زدند. حدود ۱۰ کتاب شعر و حدود ۱۰۰ مقاله از ایشان به یادگار مانده است. درگذشت ایشان را به خانواده و دختر ایشان تسلیت عرض می نماییم.
(از طرف جمعی از دوستان) |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
بوتیمار یا غمخورک پرنده ایست. از ترس اینکه مبادا از شدت تشنگی آب برکه را تمام کند خیره به آب و اندوهناک از عطش در کنار آب می میرد ... می شینه کنار ساحل به زلالی چشم می دوزه یه پرنده پُرِ حسرت داره از عطش می سوزه نمی خواد یا نمی تونه ! تا بوده اینجوری بوده حکمت بکر طبیعت اونُ اینجوری سروده رقص موج تازه ای نیست برکه رو لجن می گیره تشنشه اما می ترسه! غمخورک داره می میره اونورِ قصه تویی یه برکه غرق انتظار اینورِ برکه منم لاشه ی گَـَـندِ بوتیمار اگه با هم سرنوشتِ قصه رو عوض کنیم بین آغوش من و تو خفه می شه انفجار نه! نمی خوام برکه باشی نمی خوام تشنه بمیرم ابر تیره تُ ببارون بذار از تو جون بگیرم دلمو دریایی کن چشممُ خیسِ نگات دلِ این غمخورکُ بردار افتاده به پات اونور قصه تویی... اینور قصه منم! اگه تو بارون بشی غصه می ره از سرم اونورِ قصه تویی یه برکه غرق انتظار اینورِ برکه منم لاشه ی گَـَـندِ بوتیمار اگه با هم سرنوشتِ قصه رو عوض کنیم بین آغوش من و تو خفه می شه انفجار |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
اگه دنیا یه خیاله،تو شدی خیال من نگو عاشقی محاله شک نکن به حال من اگه زندگی یه حرفه ،حرف من فقط تویی اگه تو سرم شکاره، تویی اون غزال من اگه یه تصادفِ قشنگه چرخیدنمون یا... نه! حکمت یه نیروی عجیب و بی نشون اگه تو فلسفه جا نشد بگن تفسیر عشق یا توی افسانه ها مردم می خوننش جنون ساده ی ساده ی ساده ست گره خوردن دو تا دست رفتن و همیشه رفتن به امید ته جاده ست شاید این ترانه هم دروغه مثلِ عکسِ ماه شاید این قافیه ها شیطانیه، پُر از گناه ممکنه با هم بتونیم حرف تازه ای بگیم شاید هم بیهوده ذهن خسته مون بشه سیاه واسه هر قبیله از یه قاری اومده صدا بهتره یه جورِ دیگه حَل کنی، جُدا جُدا اگه یه واژه ی ساده این همه معنی داره! چرا تاریخ هم نتونسته بگه چیه خدا؟ ساده ی ساده ی ساده ست قصه ی پای پیاده ست ماجرای وعده ای که خسته به خیال داده ست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
نمی خوابه چشایی که منو درگیر شب کرده چشام وقتی نمی خوابم کمی خسته کمی سرده به فکر چشمهات هم باش نمی خوابی و بیدارم بگو دنبال چی هستی؟ بذار بارت رو بردارم چه قدر دیوارو می گردی! برو از شونه هام بالا ببین اونور کسی زنده ست؟ بکش دست منو حالا خروس شهر خوابیده لبم پلکاتو می دوزه نه این خرسا نمی فهمن چه قدر چشمات می سوزه کی می دونه اگه گرمه کی آتیشو به پا کرده! چه دستایی قلم سوزوند... که این گردونه می گرده؟ بمیرم واسه ی دستات که از هیزم خراشیده تن تقویم رو شعله ست زمان تو دست خورشیده نگو چشمات می سوزه... لبم پلکاتو می دوزه فقط شب زنده داری نیست کمی جبران دیروزه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
از تو بازار سیاه زندگی کاش می شد چراغ جادو بخری بین این همه عسل های دروغ تو بیای واسم یه کندو بخری تو حراج آرزوهای محال قیمت حقیقت –ُ بالا نبر مهلت مصرف دل تموم شده ناز هر چشم سیاهی –ُ نخر نرخ عاشقانه ها بالا نبود این تویی که رد شدی از حس من رو در هر حجره ای نوشته که نسیه دادن محبت غدغن اون دل خوش که فروختی مفت مفت کاش می شد دنیا رو داد و پس گرفت کاش می شد تموم بازارو خرید داد به روزگار و جاش نفس گرفت آبنبات خنده هامو می فروشی بستنی سرد گریه می چکه توی بازار سیاه روزگار اعتبار دوستی به یک چکه کاش می شد بهای لحظه هارو داد یه بغل تجربه ی تازه خرید از بساط دستفروش خاطرات تا دم مغازه ی گریه دوید تو دو تا جیبای پاره ی کتش دو تا دستاش از گرون ترین چیزاست اینجا بی ارزش ترین معامله روزو شب کردن عمر آدماست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
تو چه می دونی که درد من چیه ! تو خودم دوباره گم شدن چیه ! تو نمی خوای بدونی خونه کجاست من نمی خوام بدونم وطن چیه تو چه می فهمی چه چیزی کم شده چه گیاهی قد کشیده خم شده حس سنگینت رو بردار ازدلم بسه این سایه که همقدم شده بسمونه هرچی بی هم دیگه ایم بسه دیگه نمی خوام بازم بیریم ما کنار هم به هم نمی رسیم تو چه می فهمی چی می خواد زندگیم؟! آسمون عینکای ما سیاست بهترین دروغمون حرف خداست! من چه می دونم که تو سرت چیه ! تو چه می دونی که فکر من کجاست ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط اهورا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
(دروغ در محاصره ی حقیقت است)
حقوق مادی و معنوی تمامی آثار برای مو’لف محفوظ است |
|
RSS
|